<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://jonub.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">جنوبي بودن</title>
	<link href="http://jonub.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Sun, 20 May 2012 22:24:15 GMT</updated>
	<author><name>ا.ع.ف</name></author>

	<openSearch:totalResults>5</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>5</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:jonub.ParsiBlog.com/Posts/2/%d8%a2%d9%86+%d8%b4%d8%a8+%d8%b3%d8%b1%d8%af+%d9%88+%d8%a8%d8%b1%d9%81%d9%8a/</id>
<updated>Sat, 07 Nov 2009 19:05:00 GMT</updated>
<title type="text">آن شب سرد و برفي</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;يک شب سرد&amp;nbsp;از آذر سال 61&amp;nbsp; بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در بيمارستان ((کلينيک اصمهان)) بود که واسه اولين بار هواي دنياي جديد&amp;nbsp;رو استشمام کردم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اون بيرون برف سنگيني مي باريد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدر بزرگ مادري ام مي گفت:&amp;nbsp;((اين برف نشانه ي خوبيه))&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان تعريف مي کنه که چادر سياه مادر بزرگم&amp;nbsp;، يکدست&amp;nbsp;سفيد شده بود... به رنگ من که مثل برف سفيد بودم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اون روزها خانواده ي مادرم از آبادان به اصفهان کوچ کرده بودند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واسه همين پدر بزرگ و مادر بزرگ مادري ام شده بودند ((بابا بزرگه اصفهاني)) و&amp;nbsp;((ننه اصفهاني))!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر چند ، وقتي که زبان باز کرده بودم ، ديگر بابا بزرگه اصفهاني در ميان ما نبود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ديگر جنگ زده هم نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولي ما هنوز جنگ زده بوديم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا&amp;nbsp;تو پتروشيمي ((ايران - ژاپن)) کار مي کرد&amp;nbsp;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واسه همين&amp;nbsp;ما هم&amp;nbsp;تو بندر ماهشهر زندگي مي کرديم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا بزرگه اصفهاني چون خيلي نگران دخترش بود ، ((دايي حسين)) رو شبونه روونه ي ماهشهر کرده بود تا ما رو ببره اصفهان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخه مامانمو خيلي دوست داشت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اين شد که من تو اصفهان به دنيا اومدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اون روزها بابا بزرگه و ننه بزرگه و&amp;nbsp;هر سه&amp;nbsp;دايي هام تو اصفهان زندگي مي کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همينطور خاله و خانواده اش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;((دايي محمد)) و ((دايي حسن)) و دايي حسين&amp;nbsp;، ننه بزرگه و بابا بزرگه تو يه ((بلوک)) ، با هم زندگي مي کردند&amp;nbsp;؛ بلوک 6 ، طبقه ي سوم&amp;nbsp;((اردوگاه شهيد محمودي))&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فقط خاله ام با خانواده اش تو بلوک 1 ، طبقه ي اول ، خونه ي جدايي داشتند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته اوايل&amp;nbsp;خونه ي اونها دو قسمت شده بود ؛ در يک قسمت اون يه خونواده ي ديگه زندگي مي کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آدم هاي خوب و فهميده اي بودند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پسر خاله هام صداشون مي کردند:&amp;nbsp;((مامان آرمين اينها))!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از اين که به دنيا اومدم ، مدتي که گذشت و کمي از آب و گل در اومدم ، با مامان و ايمان برگشتيم ماهشهر ، پيش بابا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اون روزها وضعيت محل مسکوني ما تقريباً امن و&amp;nbsp;امان بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اولش در (( شهرک کمپ آ )) در ((ناحيه صنعتي بندر ماهشهر )) زندگي مي کرديم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناحيه صنعتي ماهشهر ، مجموعه اي از منازل مسکوني کارمندان و کارگران شرکت نفت بود که اکثر ساختمانهاي آن يا ژاپني بود ، يا انگليسي و يا...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بيشتر خانه هاي کمپ آ هم&amp;nbsp;، ژاپني بودند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثل خانه ي ما...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پشت مجموعه ي محل زندگي ما ، فرودکاه اضطراري هليکوپتر بود که معمولاً اسراي عراقي رو اونجا پياده مي کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دايي محمد که اون موقع&amp;nbsp;نوجوان بود ، وقتي&amp;nbsp;به خانه ي ما مي اومد ، با صداي هليکوپتر مي دويد بيرون و اسرا رو نگاه مي کرد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهي مي گفت&amp;nbsp;عراقي ها شلوارهايشان را از ترس خيس مي کردند و دائم به صدام بد و بيراه مي گفتند!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در عوض مدام به امام خميني رحمة الله عليه درود مي فرستادند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پناه ديگر عراقي ها به نام مبارک امير المومنين عليه السلام بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و ياد آوري برادري شيعيان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جنگ عجيبي بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توي ناحيه صنعتي&amp;nbsp;ماهشهر ،&amp;nbsp;شب ها خاموشي بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پنجره ها رو با پتو مي پوشوندن&amp;nbsp;و با شمع يا فانوس مي نشستن تو خونه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به خاطر هواپيما هاي عراقي...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چون مخارج جنگ عراق رو کشور هاي پولدار عرب مي دادند ، و عراق رو آمريکا و تمام دنيا حمايت مي کرد ، مهمات عراقي ها تمومي نداشت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر نوري که از بالا ديده مي شد با ((راکت)) مي زدن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و هر هدف کم ارزش يا حتي بي ارزشي رو...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته خدا رو شکر تو کمپ آ و مناطق مسکوني اطراف اتفاق مهمي&amp;nbsp;نيفتاد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فقط پتروشيمي هاي ايران - ژاپن ، ((شيميايي رازي)) ، ((فارابي)) و ((ايران نيپون)) رو شب و روز مي کوبيدند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا تعربف مي کنه که وقتي صداي آژير قرمز از اداره ي ((ايمني و آتش نشاني)) پخش مي شد ، همه در چاه هاي ((ولو آتش نشاني&amp;nbsp;يا&amp;nbsp;چاه شير فلکه ي آب)) پناه مي گرفتيم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همينطور هم در جوب (جوي) آب.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولي مي گفت ، هواپيماي عراقي رو معمولاً مي ديديم که چند دور بالاي پتروشيمي ها دور مي زد و بعد زيرش يکهو روشن مي شد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد آتش راکت رو دنبال مي کرديم تا اينکه ببينيم کدوم واحد رو مي زنه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;براي محافظت از پتروشيمي ها سايت موشکي در کار&amp;nbsp;نبود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واسه همين&amp;nbsp;ضد هوايي&amp;nbsp;انبوه آتش رو به سمت هواپيماي عراقي شليک مي کرد ،&amp;nbsp;ولي خيلي به ندرت بهش آسيب مي زد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از ديدن اين منظره ، روزي يکي از کارمنداني که پناه گرفته بود ، به کلي&amp;nbsp;اختيارش را از دست داد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در حالي که بر سر سرباز&amp;nbsp;مأمور ضد هوايي داد مي زد و هواپما را نشان مي داد ، شروع به دويدن کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدام فرياد ميزد : اوناهاش... مگه کوري؟! بزنش... بزنش...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا اينکه بقيه گرفتندش و دوباره بردندش به جان پناه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا تعريف مي کنه که بعدها که رئيس ايمني و آتش نشاني عوض شد ، ديگه صداي آژير رو پخش نمي کردند!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چون معمولاً با هر بار پخش آژير قرمز&amp;nbsp;، حدود يک ساعت کار تعطيل مي شد ، اما هميشه حمله ي هوايي اتفاق نمي افتاد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رئيس جديد به کار ، بيشتر از جون آدم ها علاقه نشون مي داد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعضي آدم ها هنوز فکر مي کنند در اثز تکامل يک تک سلولي به وجود اومدن و عاقبتي در کار نيست!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;يکي از خاطرات بابا اينه که مي گه يک روز واسه سر کشي به يکي از واحد ها رفته بوديم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جلوي درب ساختمان واحد ، چند نفر از کارگر ها نشسته بودند و حرف مي زدند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو اون گرما فقط ژاپني ها لباس کار کامل رو مي پوشيدند و سخت کار مي کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برعکس انگليسي ها که پالايشگاه آبادان رو ساخته بودند ، ژاپني ها خيلي مودب بودند و با نزاکت و مهربان...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا مي گفت به همه ي کارگرها که اکثراً عرب بودند يکي يکي دست داديم و رفتيم تو ساختمون...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;يکهو شنيديم که حمله ي هوايي شده و بلافاصله ي صداي انفجار گوشها رو کر کرد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سقف ساختمان پيش ساخته ي ژاپني&amp;nbsp;ريخت رو سرمون ،&amp;nbsp;اما چون سبک بود راحت از زيرش خارج شديم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چون اين جور&amp;nbsp;ساختمان ها معمولاً &amp;nbsp;اسکلت چوبي داشتند با سقف هاي کاذب&amp;nbsp;از جنس&amp;nbsp;((آگوستيک))&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد که خارج شديم ديديم که&amp;nbsp; اون بيرون&amp;nbsp; ، انفجار &amp;nbsp;گودال بزرگ و عميقي ايجاد&amp;nbsp;کرده بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درست&amp;nbsp;همونجايي که کارگرها نشسته بودند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ديگر در دنيا اثري از هيچکدام باقي نمانده بود جز خاکستري که دود شد و رفت به هوا...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روحشان شاد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اين دغدغه ي هر روز خانواده هاي شرکت نفتي بندر ماهشهر بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه کسي مي دانست&amp;nbsp; آن شب هم پدر به خانه بر مي گردد يا نه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثل خيلي ها که صبح پدر داشتند ولي شب اثري از او باقي نمانده بود که بر سر مزارش گريه کنند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;((ادامه دارد))&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://jonub.ParsiBlog.com/Posts/2/%d8%a2%d9%86+%d8%b4%d8%a8+%d8%b3%d8%b1%d8%af+%d9%88+%d8%a8%d8%b1%d9%81%d9%8a/" title="آن شب سرد و برفي" type="text/html" />
<author><name>ا.ع.ف</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:jonub.ParsiBlog.com/Posts/1/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa+%d8%a2%d8%a8%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%86+%d9%88+%d9%85%d8%a7%d9%87%d8%b4%d9%87%d8%b1/</id>
<updated>Sat, 31 Oct 2009 00:59:00 GMT</updated>
<title type="text">خاطرات آبادان و ماهشهر</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;بسم الله الرحمن الرحيم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بسم الله الرحمن الرحيم ،&amp;nbsp;هست کليد در گنج حکيم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدت ها بود که دلم مي خواست راجع به رازهاي قلبي خودم بنويسم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از آنچه که در زندگي روزمره براي هر فردي اتفاق مي افتند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و راجع به مصائبي که زندگي در جنوب به همراه دارد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و راجع به شيريني هايش...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راجع به خاطرات جنگ و سوت خمپاره ها...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و دل نگراني هر روزه براي برگشتن پدر به خانه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راجع به هواپماهاي بعثي که بالاي سرمان مي پريدند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و دلهره ي بعد از شليک راکت&amp;nbsp;...&amp;nbsp;که کجا را نشانه رفته...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لعنتي صاف مي خورد به پتروشيمي ((ايران - ژاپن)).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درست همون جايي که بابام کار مي کرد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;يادم اومد اون روزي رو که مرد همسايه روبرو ، زودتر اومد خونه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همينطور هم بقيه همکارايي که ايستگاه هفت پياده مي شدند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما بابا باهاشون نبود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرد همسايه يواشکي به مادرش که پير بود و به سختي حرکت مي کرد گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واحد ((عظيم)) اينا رفت رو هوا...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مي خواستم ازخوشحالي و نگراني زماني تعريف کنم&amp;nbsp;که پدر غرق در خاک از اتوبوس شرکت پياده&amp;nbsp;شد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و رد&amp;nbsp;خون را ديديم که&amp;nbsp;لاي موهاي سياه بابا خشک شده بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتي پدر از انفجار راکت در&amp;nbsp;پتروشيمي تعريف مي کرد هميشه نگران مي شدي که فردا و فرداها چه خواهد شد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مي خواستم از&amp;nbsp;آن روز&amp;nbsp;بگويم که پدر به خانه برگشت و گفت جنگ تمام شد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همان روز که&amp;nbsp;مادر با اشتياق به سمت راديو رفت و با پدر ، گوش دادند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و مي خواستم&amp;nbsp;به ياد بياورم زمان اعلام اسامي&amp;nbsp;آزادگان را که سراپا گوش مي شديم تا به دنبال اسم پسر همسايه بگرديم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پسر همان همسايه سر کوچه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بگويم از&amp;nbsp;نا اميدي&amp;nbsp;، بعد از اتمام اعلام...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و باز هم جنگ و صداي راديو...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;((شنونگان عزيز توجه فرماييد... شنوندگان عزيز توجه فرماييد ... رزمندگان اسلام بار ديگر حماسه آفريدند...))&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و آژيرهاي قرمز و زرد و سفيد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوست دارم از شبهايي بگويم که&amp;nbsp;مي شنيديم&amp;nbsp;وانت گشت اعلام مي کرد : ((ال کيو ...)) ... از لاي پنجره نور&amp;nbsp;مياد بيرون... زود بپوشونيد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه روزهايي يادم اومد خدايا...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ياد شبي افتادم که ((عمو امرالله)) تو خونه چهارشنبه سوري رو برگزار کرد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با جاروي عربي و سه تا بشقاب و زير سيگاري!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و ياد روزهايي که اسراي عراقي را با هليکوپتر به&amp;nbsp;مي آوردند&amp;nbsp;پشت (( کمپ آ ))&amp;nbsp;و مي بردند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنها شنيده بودند که رژيم بعث با اسرا چه مي کردند ، و از اين مي ترسيدند که مبادا اينجا هم چنين باشد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اين بود که شلوار بعضي هاشان خيس بود ،&amp;nbsp;وقتي پياده مي شدند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;((الموت لصدام ... الموت لصدام! يا علي بن ابي طالب ... يا علي بن ابي طالب...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و پناه بردنشان به عکس امام خميني رحمة الله عليه))&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و همينطور ياد روزهاي دورتر...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;يادگاري از گذر ايام براي پدر و مادر...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ياد شب هاي آبادان...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;شب هاي حکومت نظامي...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شب به دنيا آمدن برادرم در بيمارستان آرين آبادان...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و&amp;nbsp;شبي که سينما ((رکس)) آتش گرفت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدر و مادر مي خواستند همان شب به سينما بروند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خاطره ي&amp;nbsp;دايي بزرگم که مدت ها مريض شد ، وقتي فهميد دوست چندين و چند ساله اش ساواکي بوده!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دايي بيچاره وقتي فهميد ،&amp;nbsp;که دوستش به آمريکا فرار کرده بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الآن او&amp;nbsp;صاحب يک هتل بزرگ در آمريکا شده...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در حالي که خانواده ي آنها در ايران پول زيادي نداشتند!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ياد روزهايي دورتر از آن هم به خاطرم آمد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ياد روزهاي بچگي باباي عزيزم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا به ياد مي آورد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزهايي که پدر بزرگ به پالايشگاه ميرفت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن روزها شرکت نفت ، شرکت نفت بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حيف که دست انگليسي ها بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و مادر به خاطرش رسيد که پدر بزرگ در ((گارد شرکت نفت)) کار مي کرد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به او مي گفتند ((گاردي))&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او مي توانست انگليسي صحبت کند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و هم بخواند و بنويسد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما فارسي را نه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فقط در اواخر عمر که اندکي مي توانست بنويسد و بخواند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنوز دستخط جد مادري ام را دارم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از ابتداي صفحه تا پايان ، يک چيز&amp;nbsp;نوشته...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;((لا اله الا الله ، محمد رسول الله...))&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;(اللهم صلي علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادرم نمي داند انگليسي ها چه بر سر بابابزرگه آورده بودند که داغون شده بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا تعريف مي کنه که بچه هاي آن روز&amp;nbsp;(که امروز نوه دارند بعضي هاشان)&amp;nbsp;، از هم مي پرسيدند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از روي جوي (جوب)&amp;nbsp;هاي بزرگ کنار پالايشگاه کي مي تونه بپره؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و همه جواب مي دادند فقط شاه مي تونه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادر تعريف مي کنه از جنگ اول ايران و عراق...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هميشه و هر وقت جنگ ميشه ، اين آبادانه که اول قربوني مي شه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شب صداي جير جير شني تانک ها همه را بيدار کرد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دايي بزرگم از روي ديوار خونه بالا رفت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بعد بقيه رفتند روي پشت بوم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اونجا همه ي همسايه ها هم بودند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و براي سربازان دست تکون مي دادند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تانک هاي ارتشي و کاميون هاي نظامي...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قائله اي که زود تموم شد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما جنگ بعدي نه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بيشتر وسايل خونمون رو عراقي ها دزديدند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رد پوتين هاي&amp;nbsp;کثيفشون رو کف خونه مونده بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اين را پدرم تعريف کرد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اين خاطره مال روزيست که يه سر رفته بود آبادان...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با هزار مکافات...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عموهام و دايي بزرگم هيج وقت آبادان رو ترک نکردند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به رزمنده ها کمک مي کردند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دايي بزرگم وقتي بر مي گشت خونه از شب تا صبح تو خواب حرف مي زد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;((عظيم بپر تو آب... سيف الله بپر تو آب... خمپاره زدند... خمپاره زدند...))&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بقيه هي بهش مي گفتند: ((حسن خواب ديدي ... حسن خواب ديدي...))&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بيچاره دايي حسن ، همه ي عمرش سختي کشيد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما عمو سيف الله ايمانش قوي تر بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هم تو تظاهرات ،&amp;nbsp;عليه شاه جنگيد و با دايي حسن از دست مأمورا فرار کرد ؛&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هم تو جنگ با هم بودند و چند بار تا نزديک مرگ رفتند و برگشتند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما ماشاالله خم به ابروش نياورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باز هم&amp;nbsp;دوست دارم&amp;nbsp;بنويسم... هر چند کسي نخونه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما اينا رو واسه بقيه مي نويسم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا کوله بار خاطراتم رو سبک کنم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکر مي کنم يه چيزايي هست که بايد رو پشت بوم ها فريادشون بزنم...&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://jonub.ParsiBlog.com/Posts/1/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa+%d8%a2%d8%a8%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%86+%d9%88+%d9%85%d8%a7%d9%87%d8%b4%d9%87%d8%b1/" title="خاطرات آبادان و ماهشهر" type="text/html" />
<author><name>ا.ع.ف</name></author>
</entry>

</feed>
